Kooch-e Banafsheha
🎵 2223 characters
⏱️ 6:03 duration
🆔 ID: 12814715
📜 Lyrics
در روزهای آخر اسفند
در نیمروز روشن
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
در روزهای آخر اسفند
در نیمروز روشن
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
در روشنایی باران
در آفتاب پاک
در روزهای آخر اسفند
در نیمروز روشن
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
شعر: محمدرضا شفیعی کدکنی
در نیمروز روشن
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
در روزهای آخر اسفند
در نیمروز روشن
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
در روشنایی باران
در آفتاب پاک
در روزهای آخر اسفند
در نیمروز روشن
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان
جوی هزار زمزمهی درد و انتظار
در سینه میخروشد و بر گونهها روان
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
ای کاش آدمی
وطنش را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست
شعر: محمدرضا شفیعی کدکنی