Home 🎬 Bollywood 🎵 Pakistani 🎤 English Pop

An Elegy of Life, a Hymn to Death, Part Ii

👤 Ekove Efrits 🎼 Suicidal Rebirth ⏱️ 13:45
🎵 4915 characters
⏱️ 13:45 duration
🆔 ID: 13810427

📜 Lyrics

باد زوزه می کشد و صدای ممنوع، به سکوت می گراید
می وزد و از جای برمی کند و راه و بی راهه را
بی رحمانه، آمیزش می دهد.

و من
پشت داده به تن پوش ِ خویش
آن کجا که راه را از بیابان ِ کنار
خط ِ تمیزی نبود
در بازپسین گاه ِ مجالم
گام های پیش ِ روی را
سخت.
گریستم.

پس زاده شدم
در تمامیت ِ مطلق ِ جبر
به شمایل ِ شوم ِ انسان ِ ضعیفی که انتظار داشتم
در آغوش ِ زنی زجرکشیده و امیدوار
چشم در چشم ِ مردمانی
که نگاه ِ نیازشان
بی آن که بدانند،
به دستان ِ من بود، به دستان ِ خرد ِ من!
زان پس بود که "من"
ناچار
تا کالبد ِ "ما" تیشه خورد.
و به راه شدیم.

به راه شدیم
و من در گذران ِ جانی که رفت
قلم زدم
صدها دفتر نوشتم و سوزاندم
و راز ِ آن شب ِ وهمناک را
در اندیشه ی خود فرو خفه کردم
تا که بتوانم از امید بخوانم
خیال ِ خشک شان را سفر دهم
بتابانم
بامدادان را،
همچو آمالی، چون آرمانی بنمایانم
افسوس.
افسوس که در خون ِ خود خنیاها زدم و تنها
راعی ِ مسئولیت ِ عظیم ِ خویش بودم
تا شبی کز توان ماندم
آن کجا کز جوانی جز نامی به بر نداشتم، وا زدم
از پای شدم
به زانو درآمدم
گوری به پیش ِ دیده ام دهان برگشود
و صدایی در اعماق ِ ذهن ِ خسته ام باز
طنین گرفت:
" و این فاصله ی استقامت ات
و این فاصله ی کوتاه ِ توان ِ تحمل ات."

ماه زنده وار حجاب برکشید
و بیابان در متن ِ بادی که می وزید، به ظلمت اندر شد
زنجیرها، از سه سوی
حلقه در حلقه، تنیده در توالی ِ طالع ِ من
از خاک بر شدند
از نعره ی نیاز ِ ایشان
پیکر ِ "ما" به رعشه ای فرو گسست
و "من" به حقیرتر هیئتی دیگر، برون تافت.

دیری در گور ِ خویش گریستم
آندم از "خواست" ِ خود گریختم
مرگ را آواز دادم:
کز من بهراس و بگریز!
چونان کودکی که مردی تنومند را
به پشتوانه ی هیچ اش
به برابر ایستد.
و مرگ، که تاریکی ِ دل نوازی بود
آرام، به پیش می آمد
من اندیشیدم که هراس از مرگ
خود، مرگی پست تر است
پس در شمایل ِ شوم ِ انسان ِ ضعیفی که بودم
مشت پیچیدم
و مرگ... و مرگ که تاریکی ِ دل نوازی بود
خِرامان به پیش آمد
بر دستانم ماسید و به نجوایی گفت:
"تو اینجا جز خزان خورده برگی نیستی
در زنجیر ِ باد ِ رها
لیک ات رهایی به هنگام..."

و من عطر ِ پاینده آرام ِ پدر ِ ناداشته ی خویش را
برای بار ِ نخست
مسحور شدم.
با لب خنده ای محو، پا پس کشید و چون سایه ای
دور شد.

در حالی به خود می آمدم
که باد آرام می گرفت
به رفتار ِ زنی از پس ِ فاجعه ای
زمزمه کنان ِ این حقیقت:
"که مرگ، چه مایه تواناست!
چه گونه همه چیز است!
آندم، که خستگی را، تو معنای مطلقی!"

رویای نویافته ی خویش را
همراه کردم
چون به گونه ی چوب ِ خشکی،
که عصای راه می شود.

پس زاده شدم از مرگ
در قلمروی بی پایان ِ ظلمت
به هیئت ِ مردی ناجی
بر گستره ی بی تردیدی از اختیار
آن کجا که مرگ را، خود پس زدم
و آشنای به زنده گی، خود آن را برگزیدم
- ملچ مولوچ! -
آن زمان که خود را به آزمون کشیدم
به سنجش و قیاس ِ خویش درنشستم
بدان دم
که زنجیر ِ پایم را
خود به دست ِ ایشان سپاردم.

نیز به یاد می آورم
در شبی از پاییز
که عاریه دار ِ بوران ِ بی رحم ِ زمستان بود
دیدم کز کناره ی راه ِ تاریک
کهن مردی دیگرباره بر پای شد...
با زجر از ثقل ِ صد زنجیر در چهره و
گوژ ِ راهی دشوار در قامت...
آن کجا
که تصویری در ذهنِ خسته ام افول می کرد
"گذشته" آرام پا می گشاد و ماه
غروبِ غم بار ِ خویش را
آغاز می شد.

⭐ Rate These Lyrics

Average: 0.0/5 • 0 ratings